X
تبلیغات
زندگي نامه حضرت محمد(ص)
درباره زندگانی حضرت محمد(ص)
 

70577401143484228987.jpg

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در شنبه پانزدهم تیر 1392  |
 

95047144923224323632.jpg

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در شنبه پانزدهم تیر 1392  |
 ازدواج محمد ( ص )
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از

مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و

ثروتی زياد و عفت و تقوايی بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را

برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد

( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره "

غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " ميسره " و " محمد " از

سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر

را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت

، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای

استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در

عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و

سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است

که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " .

 

خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار

ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين

موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت .

خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز ب

دو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر

در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که

مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد .

خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج

هم کوچکترين تغييری - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان

به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در

سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي

آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او

گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود

کمک مي کرد .

محمد امين بجای اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه

های زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي

داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه

کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت

به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها

بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر

وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در

شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان

بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از

غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای

محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص )

در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول "

وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزيز قريش " بوده است . اين

همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند .

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در دوشنبه دهم تیر 1392  |
 يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
 

در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه

آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند

که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی که بعدا عده ای از

قريش بستند هدفی جز اين نداشت . يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از

مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم

مکه و هم پيمانهای آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي

شد ، کسی به دادش نمي رسيد .

اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد .

مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن

مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به

دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت

و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری طلبيد .

دادخواهی او عده ای از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه

عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان

خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس

ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر

اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه

عبد الله جدعان شاهد پيمانی شدم که اگر حالا هم - پس از

بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز

به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين

پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير

و بينوا و کودکان يتيم و زنانی که شوهرانشان را در جنگها از دست داده

بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به

محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه

به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در دوشنبه دهم تیر 1392  |
 نوجوانی وجوانی
نوجوانی و جواني

آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و

سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که

هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و

نگذارد درد يتيمی او را آزار دهد .

در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی

- که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به

نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی

" مسيحی که نام وی " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد -

کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده

بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . باز هم

برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای اهل مکه

بود - سوگند داد که در آنچه از وی مي پرسد جز راست و درست بر زبانش

نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی

دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان

پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به

ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان

بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد

گرفت .

محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ،

سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای

محمد جوان ، سنی بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و

شرافتمندی و جلال . در راستی و درستی و امانت بی مانند بود . صدق

لهجه ، راستی کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و

آشکار بود . از آلودگيهای محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت

پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی که موجب شگفتی همگان شده بود ، آن

اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعنی

درست کار و امانتدار .

 

در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی آثار وقار و قدرت و شجاعت و

نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی از جنگهای قريش با

طايفه " هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از

اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد .

اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی هر چه ببيشتر آشکار

مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد

( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول

خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از

جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد .

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب

و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به

فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه

آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت

و بت پرستی همچنان پاک ماند .

روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت

نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در

کوچه بازی کند " . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی

و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار

مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد

( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند

کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا

جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی

او سر تعظيم فرود نياورد ؟ ! 

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در دوشنبه دهم تیر 1392  |
 تولدوکودکی
تولد و کودکي

بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570

ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود.

پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان

فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد

" آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.

برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه

ای به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر

پرورش يابد . " حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که

قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زيادی

پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي

دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و

روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا

پايان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه

ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود .

" حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج

سالگی رسيده بود به مکه باز گردانيد .

دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به

مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با

کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان

آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر

هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد .

سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را

همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از

پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی

بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع

لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش "

عبد المطلب " پرورش يافت .

" عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در

پيشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عميقی نشان مي داد . دو سال بعد

بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نيز محروم

شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده

عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه

عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت .

" ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی

تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزيزش پرستاری

و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف

قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست يکديگر

نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ

چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت . 

|+| نوشته شده توسط مهدی بوستانی در دوشنبه دهم تیر 1392  |
 
 
بالا